|
فکر کنم خیلی آدمای کمی باشن این وبلاگ رو بخونن به همین خاطر حرف دلم رو خیلی راحت تر میگم دلم برای نشستن زیر اون درخت که تا چند وقت دیگه وجود نخواهد تنگ شده. نشستن زیر درختی که شده بود برا کلونی(راستی کولنی یا کلونی یادم رفته چطوری نوشته میشد؟) محل ناهار خوردن شوخی کردن خندیدن بحث کردن هم دیگه رو دیدن انتحاری زدن حتی من که نصفه ترم رو نبودم موقع ناهار میومدم. شاید چیزه خوبی نبود ولی دلم تنگ شده. دلم برا سال اول تنگ شده. برا وبلاگ کاواک دلم کلی تنگیده با این که باهاش مشکل داشتم و دارم و خواهم داشت ولی دلم تنگ شده براش یاد لوگو هایی که درست کردم بخیر برا رکسانا قاشق چنگال بود . یاد لوگو کلونی(یا کولنی) بخیر کلی فکر کردم براش ی ذره درباره آدماش : آذرین: همیشه رابطه ام در حد متعادلی بوده و واقعا خیلی کمکم کرد البته ی جا هم بد گند زد ولی همیشه دوسش داشتم احسان: خیلی موقعها مثل هم فکر میکردیم و این خیلی خوب بود توو جلسات به جای هم جواب بقیه رو میدادیم و کلی عالی بود بهزاد: همیشه دوست داشتم رابطه صمیمی و نزدیکی باهاش داشته باشم ولی هیچ وقت نشد ولی همیشه بهش احترام گذاشتم حتی موقعی که رابطه ام باهاش قطع بود همیشه ازش تعریف کردم درسا: ی مدتی خیلی دوست بودیم رکورد صد اس ام اس زده به من رو داره رکسانا:همیشه رابطه ام باهاش رسمی بوده و خیلی از فکراش رو قبول ندارم همین! شکیبا: دوسمم (به قول خودش)! عید دو سال قبل واقعا تنها کسی بود که بود همیشه. واقعا هم خوب مینویسه شکیبا بود که من رو دوباره معتاد وبلاگ کرد. شهریار: همیشه مهربون و آروم چیز هم همیشه پنیره! فرزانه: مامان کلونی(یا کولنی) همیشه باید می بود بدونه اون نمیتونستیم کیک ببریم خیلی از خاطراتمون رو فرزانه ثبت کرد مثل یلدا و فرحزاد. واقعا انسان خوبیه محمد:یکی از بهترین دوستهای تاریخ زندگیم مریم:ی موقعی نزدیکترین دوست دانشگاهیم بود انسان دوست داشتنیی خیلی تغییر کرده دلم برا خندیدنش تنگ شده هانی: حرفی بهش نگفتم که غزال نفهمه به غزال هم هرچی گفتم هانی فهمیده ی بار باحالیش این بود که تعداد اس ام اسایی که بهش زدم کمتر از اس ام اسهایی بود که غزال زده بودم وحید: اولهای ترم اول بهترین دوستم بود ولی بعدش مشکل پیدا کردم باهاش و بعدش همیشه باهاش مشکل داشتم خیلی جاها کمکم کرده و خیلی جاها من باهاش بد رفتاری کردم امیدوارم ببخشه
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط پسرخوب
|
مرگ آن لاله سرخ کفن خنده به روی لب بود خبر از شومی کاری می داد نفسش ناله ی غم سر میداد آشیان رو به خرابی میرفت تن پوسیده گواهی میداد
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط هانی
|
چه عجیب که حتا تو بازار انتخابات اینجا اینقد سوت و کوره ... " من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوی، - خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط شکیبا
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط فرزانه
|
این روزها خیلی می شود که فکر می کنم (!) که اساسن فکر می کنم به این اتفاق ها به این روزها که شاید همه اش از روی بیکاری و فرار از درس به من هجوم می آورند و خداییش چه کسی بیشتر از من می تواند وقت صرفشان کند!!؟!؟ زیر بارون امروز باهاشون راه برود و بعد بگذارد گوشه ای که خشک شوند... شاید از روی عادت وقت صرف کردن به این فکرها که هی می آیند و می روند و درباره اشان شاید گاه گاهی هم صحبتی شود دوباره وقت در رفتن از درس خواندن به سراغم آمدند... (که عجیبم نیس!!! اصولن آدم وقت درس فکر خیلی چیزا می کنه) از اینها که بگذریم یادمان افتاد به آن روزها که هنوز ما بودیم و ترم یک و دو!!! یاد اینکه هی هی این سال بالایی ها می آمدند و می رفتند و کولمان تجربه می کردند و بهمان به زور هم شده دو سه نکته ی گروه فیزیکی و دانشجویی و اندکی انسانیت و عاقبت اندیشی و... یاد می دادند به این خیال خوش که نمی دانم ما مثل آنها نشویم؟! که ما خلاصه به نوعی یک جورهایی نشویم!!!! و باز هم یاد خودمان افتادم و جوابها و حرف گوش کردنو نکردن هامان و بزرگ شدنمان!!! و یاد حرف هامان و قرار هامان و تجربه و پند گرفتن هامان... و جوابیه هامان که ما اینطورها نیستیم بابا جان... ما خفنیم ... و ما بهترینیم... آن ها هم بهمان می گفتند خود شفته!!! اینها همه به کنار یاد این هم افتادم که می گفتیم شماها اشتباه می بینید و ماها فرق می کنیم ... یاد این هم افتادم که کلن بهشت برین متصور می شدیم یک ریز و داستان دشت و صحرا نشینی و در کنار هم بیا بریم دشت کدوم دشت خوندن... و آنها هم نیازی به گفتن نیس که به گوشمان می خواندند که حواستان به خودتان باشد و دنیا به این قشنگی ها هم نیس!!! این ها صرفن چیزایی بود که گذشت صرفن یادآوری من بود... اما امروز که یاده اینا افتادم فقط تونستم یک پیامک به یکی از دوستان بزنم...و فقط هم مطلب به اندازه ی یک پیامک می گنجد گمونم. "آدم فقط شاید کمی غمگین می شود، اصلن نه به خاطر اتفاقایی که افتاد و می افتد... فقط به خاطر اینکه تمام حرف ها و خواست ها و پیش گویی هایش غلط از آب در اومده و فقط به خاطر اینکه پیش گویی اونهایی که قبلن هممون باهاشون مخالفت می کردیم رو خودمون تحقق بخشیدیم!!!" و این ها اصلن دیگر مهم نیس که چه شد... و حتا برایشان دیگر ناراحت هم شاید نشویم... تنها چیزی که کمی غمگینم می کند اینه که کاش فرق بود بین اون زمان که چیزهایی از تجربه ها و اتفاق ها می دونیم و زمانی که نمی دونیم... ما به علم به اینکه راه های قبلی به کجاها می رسید راه های قبلی رو انتخاب کردیم...!!! پ.ن: این متن هیچ موضع گیری راجع به دلیل و مقصر اتفاق ها نمی کند و حتا هیچ اتفاق خاصی را مد نظر ندارد! صرفن حسی بود که از حرفهای دیروز و رویدادهای امروز به نویسنده دست داده است! و هیچ نتیجه گیری ندارد اعم از اینکه تقصیر ما بود! سال بالایی ها بود! اصلن اتفاق بدی افتاده است! و اصلن راهی اشتباهی بوده است. و به هیچ صنف محترمی اعم از دانشجویان ، مسئولان ، سال بالایی ها و پایینی ها و هم ورودی ها و... قصد توهین ندارد! پ.ن:همه ی اینها که نویسنده نوشته است صرفن حرف است و یادآوری حرف ها!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط شکیبا
|
۱)نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده....چرا کسی آپ نمی کنه....!!!! چرا دیگه از اون حرکت های نمادین مثبت و کل های هانی و بهزاد واسه پست پر مخاطب و.. خبری نیست؟!!! می دونم همتون حسابی درگیرین...ولی اینجا رو یادتون نره تو رو خدا... ۲)عید همتون مبارک ... عکس سفره عید خودمون رو نداشتم... این عکس رو همین جوری گذاشتم...چون اولین بار که دیدم یاد سفره خودمون افتادم! البته هیچچی سفره خودمون نمی شه...دست درسا و سایر دست اندرکارانش درد نکنه! (اگه عکس سفره خودمون رو دارین این رو عوضش کنین!)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط رکسانا
|
بدین وسیله راه اندازی دوباره وبلاگ نشریه صفر مطلق (نشریه انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران) را به اطلاع همگان می رسانم. این هم لینک وبلاگ: از بقیه دوستان هم می خوام این رو تو وبلاگهاشون لینک کنند تا بقیه هم با خبر شوند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط فرزانه
|
شمابگویید...!!! به نزدیکترین پیش بینی نمرات به قید قرعه جوایز نفیس و ارزنده ای اهدا خواهد شد... گردآوری، تهیه، تنظیم و تدوین: روابط عمومی واحد نظرسنجی وبلاگ
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط ولوله
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط ولوله
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط ولوله
|