|
منو مهرداد ومحمد داشتیم از امیرآباد میومدیم پایین که مهرداد یه دفعه گفت قناد.بعد ما گفتیم چی؟ مهرداد گفت توو این ماتیز طلاییه قناد نشسته و من که اصولا از هیچ چیزی برای خندیدن نمیگذرم(خون یک هشتاد وشیشی توو رگامه) به بچه ها گفتم بریم برا خنده ازش امضا بگیریم بعد منو محمد رفتیم اونجا گفتیم آقای قناد؟(که روی صندلی کناری راننده نشسته بود صندلی راننده رو محمد توو کامنتاش توضیح میده) گفت : بله سلام بعدش مهرداد اومد گفت: سلام برنامتون رو جمعه دیدم بعد گفت فقط همین جمعه گفتم :نه همیشه بعدش محمد گفت یه امضا میدید بعد گفت باشه حتما از من پرسید آقای؟ گفتم : هاشمی ولی نمیدونم چرا توو امضا اسمم رو هاشم نوشت بعد خودش گفت بیاید یه عکسم بگیریم(فکر کنم تا حالا کسی باهاش عکس نگرفته بود کلی خوشحال بود) بعدش عکس گرفتیم من دیگه نمیتونستم جلو خندمو بگیرم سریع دویدم که اونجا نخندم کلی باحال بود کلی خندیدم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط پسر خوب
|
بهارم امروز بعد از اون آتیش سوزی که راه انداختی تماما داشتم به این فکر می کردم که چقدر داری زود بزرگ می شی!... تو هم مثل من یه روز 18 سالت تموم می شه و وارد دانشگاه می شی و بهت می گن دانشجو قشر فرهیخته جامعه... نمی دونم چه رشته ای رو انتخاب می کنی؟ شاید همین فیزیک خودمون! شاید تو هم مثل من پا به گروه کوچکی که انتهای امیرآباد برای خودش یه کلبه ساخته بذاری... فکر می کنم تو هم روز اول که وارد گروه فیزیک می شی... یه حس خوب... یه اضطراب... یه دلهره... یا یه ترس بیاد سراغت... نمی دونم روز اول کلاستون تو همین آمفی تاتر خودمونه یا اون شده انباری و شما تو ساختمون جدیده هستید!!! ولی جای بوفه هیچ وقت تغییر نمی کنه... چون خیلی به کار می یاد... احتمالا مثل من با چند نفر آشنا می شی... با چند تا دوست... چند تا همدم... چند تا رفیق خوب... از اینایی که می گن برو تا آخرش باهاتیم... از اینایی که می گن از چی می ترسی ما پشتتیم... از اینایی که باهات دست می دن و هیچ وقت تنهات نمی ذارن... نمی دونم اون موقع اردو پیش دانشگاهی از مد می یوفته یا نه؟!!! اما اگه رفتید... از کجا معلوم تو اتوبوس (یا شایدم تو هواپیما آخه شما وضعتون بهتر از ماست و شاید به جای شمال ببرنتون سواحل مدیترانه!!!) به جای شعر بربری چی می خونید؟؟؟... امیدوارم قلعه شنی که شما درست می کنید و با هیچ بمب و موشک و خمپاره ای نشه خرابش کرد... شاید تو هم با دوستات یه جمع درست کنید... حتی بیش تر از 13 نفر... ولی اگه خواستید اسمشو بذارید کولنی باید از تمام ما اجازه نامه کتبی بگیرید... فکرشو بکن... اگه شب یلدا باشماها باشه!!!... اصلا یادتون می مونه بلندترین شب سال و؟؟؟.... اصلا تو خیابونا حیرونه دو تا هندونه می شید؟؟... یا برای دون کردن انارا در به در دنبال این و اون می گردید؟!... اما اینو مطمئنم که اون شب تو گروهتون هیچ کس نمی تونه عین بهزاد ما سنتور بزنه یا عین محمدمون گیتار بزنه و بخونه! یا عین رکسانامون مجری بشه... اصلا از کجا معلوم همون موقع نیاین از همینا بخواین براتون برنامه اجرا کنند؟ خدا می دونه اون زمونه چه بر سر انجمن اومده؟... اصلا سر جاشه یا سوزوندنش؟... نمی دونم شما هم نشریه می زنید یا نه؟؟؟... البته شما خیلی پیشرفته تر از مایید... فکر کنم صفر مطلق شماها روی فلش باشه... 100 تا فلشو می ذارید روی میز با یه دستگاه کارت خوان که هر کی یه فلش ورداشت عابر بانکشم همون موقع اونجا بزنه... راجع به برنامه های انتحاریتون... اصلا فکرشم نمی تونم بکنم چی می تونه باشه؟... شاید برنامه بذارید به جای چیتگر یه تکه پا برید کیش و برگردید... یا به جای خانه کوچک یا پاساژ احسان؟... اگه از اونم خفن تر باشید... یه انتحاری می رید دور زمین و 3 ساعته می گردید... فرحزادتون و که دیگه نمی دونم!!!... امیدوارم تا اون موقع درختای آلبالوی دانشکده خشک نشده باشه... می دونی چه لذتی داره سر کلاس معادلات نشسته باشی هانی با یه مشت پر آلبالو بیاد پیشت... اصلا تو می تونی یه دوست مثل هانی پیدا کنی؟... عمرا بتونی ظهر موقع نهار اکیپتون و جمع کنی که روی چمن خیس و گلی بشینن... البته شاید چمنای شماها رادیواکتیوی باشه... تازه کی رو می تونی پیدا کنی مثل درسامون که شعر کاکل زری رو بخونه تازه اونم با اجرای زنده باباش؟... یا مثل آذرین که غذاهای خوشمزه از خونه بیاره و کیک تولدتو بزنه تو صورتت؟... یا مثل شکیبا که از بس شاد و شنگوله باید مواظبش باشی دست گل به آب نده؟... مریم مون لنگه نداره... ورزشکار و کوهنورد... تازه از هیچ صاعقه ای هم نمی ترسه...تازه استاد تر از شهریارمون پیدا نمی شه.. یا یکی مثل مهدی مون که تو همه جلسات حضور فعال داره وعاشق فلسفست... فکر نکنم کسی مثل احسان مون رو هم داشته باشید که هم اهل کار باشه هم مرد راه... اما این یکی دیگه اثبات شده است: در دنیا هیچ کسی مانند وحید اناری متولد نمی شود... رئیس دانشکده اون روز کی می تونه باشه؟ شاید یکی از همین بچه های کولنی خودمون (جسارت نباشه) بهاره جان از استرس امتحانت... اعلام نتایج روی برد ... شبای آخر ترم ... سر و کله زدن با استادا... دلتنگی های عید و تابستون... سهیمه بنزین... یارانه ها... اتوبوس BRT یا مونوریل... المپیک و .... دیگه نمی تونم چیزی حدس بزنم!!! فقط خیلی دلم می خواست می دونستم سال 1400 هر کدوم از دوستام کجای این دنیا هستن و چی کار می کنن؟!!!.... اصلا اون موقع یادی از دوران دانشجویی شون می کنن؟... یادی از دوستاشون؟...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط فرزانه
|
توو این دو هفته ای که از اون پستم (ازتون ناراحتم) میگذره خیلی بهش فکر کردم همچنین به افرادی که درباره اونها نوشتم نمیدونم چرا اونو نوشتم ... نه راستش رو بخوابید میدونم ولی اینو هم میدونم که میتونستم ننویسمش میتونستم احساسات خودم کنترل کنم میتونستم ناراحتیمو نشون ندم. تو این دو هفته چون سه تا نیمچه مسافرت هم رفتم کاملا شرایط برای فکر کردن محیا بود یکیشم هانی و آذرین و شکیبا بودن. روی تک تک شون فکر کردم توو اونجا . فکر کردم که من که این همه دوسشون دارم چرا انقدر راحت رنجوندمشون . ولی رفتارشون مثل همیشه خوب بود باهام. با اینکه این چندوقت این همه آذرین رو ناراحت کرده بودم وقتی که دیگه توان صحبت کردن نداشت باز هم به سوالهام درباره ی صور فلکی جواب میداد انگار نه انگار اتفاقی افتاده یا دو روز بعد از پستم رفتار هانی و شکیبا . نمیدونم چطوری اونو نوشتم . هرچی فکر میکنم نمیفهمم من که به خاطر نییدونم(تیکه کلام مریم) گفتن محمد دلم برای مریم تنگ میشه به خاطر فکر کردن به فیلم برداری دلم برا فرزانه تنگ میشه کلا دلتنگ محمدم و .... نمیدونم چرا اونو نوشتم. یه بار اینو به یه نفر گفتم که با ببخشید گفتن همه چیز درست نمیشه ولی نمیدونم چیکار کنم بجز ببخشید گفتن.ببخشید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط پسر خوب
سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط شکیبا
|
چند روز پیش چشمم به کتابی افتاد که روش نوشته شده بود ...راز شاد زیستن...(از مجموعه پر فروش ترین کتاب های سال در زمینه روانشناسی).. از عنوانش خندم گرفت...به این فکر افتادم که تو این دوره زمونه حتی از روح و روان آدما هم سوئ استفاده می کنن که پول در بیارن! ولی وقتی کامل خوندمش نظرم ۱۸۰ درجه تغییر کرد...خدایی حق داشته که پر فروش باشه... می دونین!!!...ما همیشه نگران جسممون هستیم...ورزش می کنیم ...تا یه ذره احساس می کنیم مریضیم میریم دکتر! ولی هیچ وقت مواظب روح و روان خودمون نیستیم! غافلیم از اینکه بیشتر بیماریا و حتی سردردایی که ازشون رنج می بریم...علتش همین آشفتگیه ذهنمونه! ما معمولا به ذهن و روحمون اهمیت نمی دیم...تواناییهاشونو نادیده می گیریم...نمی دونیم که ذهنیتی که هر کدوم از ماها از خودش داره چه طوری می تونه روی زندگیمون تاثیر بذاره و به تک تک روابط اجتماعی مون شکل بده...نمی دونیم که اگر از شرایط زندگی مون ناراضی هستیم این خودمونیم که باید تغییر کنیم نه دیگران!نمی دونیم که به هر چیزی دائما فکر کنیم...ناخداگاه برامون اتفاق می فته و خیلی راحت می شه جلو اتفاقای بد و تجربه های تلخ رو گرفت... در کل پیشنهاد می کنم این کتاب رو حتما بخونین...خیلی جالبه!!!
نویسنده:اندرو متیوس مترجم:وحید فضلی راد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط رکسانا
|
امروز تولد هانی جونمون (از طرف کولونی ضمیر جمع بکار میبرم) بود. مثل همیشه که برنامه انتحاری میذاریم این دفعه کلی با برنامه رفتیم تقریبا از هفته ی قبل معلوم بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط پسر خوب
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط بهزاد
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط بهزاد
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط بهزاد
|
واسم عجیب بود که جای نظر دادن نداشت واسه همینم با تمام خستگیم پست می ذارم. واحد سیار بودن چه ربطی به گدایی و قرض پول داره؟ فقط تو نبودی که ازت خواهش کردن واحد سیار باشی. از روز اول یه عده ای بودن شنبه هم ۲ نفر بودن نمی دونم چرا ناراحت شدی از همه اینها گذشته رتبه ساناز این وسط چه کمکی به عصبانیت تو می کرد؟
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط آذرین
|
|