|
چه عجیب که حتا تو بازار انتخابات اینجا اینقد سوت و کوره ... " من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوی، - خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط شکیبا
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط فرزانه
|
این روزها خیلی می شود که فکر می کنم (!) که اساسن فکر می کنم به این اتفاق ها به این روزها که شاید همه اش از روی بیکاری و فرار از درس به من هجوم می آورند و خداییش چه کسی بیشتر از من می تواند وقت صرفشان کند!!؟!؟ زیر بارون امروز باهاشون راه برود و بعد بگذارد گوشه ای که خشک شوند... شاید از روی عادت وقت صرف کردن به این فکرها که هی می آیند و می روند و درباره اشان شاید گاه گاهی هم صحبتی شود دوباره وقت در رفتن از درس خواندن به سراغم آمدند... (که عجیبم نیس!!! اصولن آدم وقت درس فکر خیلی چیزا می کنه) از اینها که بگذریم یادمان افتاد به آن روزها که هنوز ما بودیم و ترم یک و دو!!! یاد اینکه هی هی این سال بالایی ها می آمدند و می رفتند و کولمان تجربه می کردند و بهمان به زور هم شده دو سه نکته ی گروه فیزیکی و دانشجویی و اندکی انسانیت و عاقبت اندیشی و... یاد می دادند به این خیال خوش که نمی دانم ما مثل آنها نشویم؟! که ما خلاصه به نوعی یک جورهایی نشویم!!!! و باز هم یاد خودمان افتادم و جوابها و حرف گوش کردنو نکردن هامان و بزرگ شدنمان!!! و یاد حرف هامان و قرار هامان و تجربه و پند گرفتن هامان... و جوابیه هامان که ما اینطورها نیستیم بابا جان... ما خفنیم ... و ما بهترینیم... آن ها هم بهمان می گفتند خود شفته!!! اینها همه به کنار یاد این هم افتادم که می گفتیم شماها اشتباه می بینید و ماها فرق می کنیم ... یاد این هم افتادم که کلن بهشت برین متصور می شدیم یک ریز و داستان دشت و صحرا نشینی و در کنار هم بیا بریم دشت کدوم دشت خوندن... و آنها هم نیازی به گفتن نیس که به گوشمان می خواندند که حواستان به خودتان باشد و دنیا به این قشنگی ها هم نیس!!! این ها صرفن چیزایی بود که گذشت صرفن یادآوری من بود... اما امروز که یاده اینا افتادم فقط تونستم یک پیامک به یکی از دوستان بزنم...و فقط هم مطلب به اندازه ی یک پیامک می گنجد گمونم. "آدم فقط شاید کمی غمگین می شود، اصلن نه به خاطر اتفاقایی که افتاد و می افتد... فقط به خاطر اینکه تمام حرف ها و خواست ها و پیش گویی هایش غلط از آب در اومده و فقط به خاطر اینکه پیش گویی اونهایی که قبلن هممون باهاشون مخالفت می کردیم رو خودمون تحقق بخشیدیم!!!" و این ها اصلن دیگر مهم نیس که چه شد... و حتا برایشان دیگر ناراحت هم شاید نشویم... تنها چیزی که کمی غمگینم می کند اینه که کاش فرق بود بین اون زمان که چیزهایی از تجربه ها و اتفاق ها می دونیم و زمانی که نمی دونیم... ما به علم به اینکه راه های قبلی به کجاها می رسید راه های قبلی رو انتخاب کردیم...!!! پ.ن: این متن هیچ موضع گیری راجع به دلیل و مقصر اتفاق ها نمی کند و حتا هیچ اتفاق خاصی را مد نظر ندارد! صرفن حسی بود که از حرفهای دیروز و رویدادهای امروز به نویسنده دست داده است! و هیچ نتیجه گیری ندارد اعم از اینکه تقصیر ما بود! سال بالایی ها بود! اصلن اتفاق بدی افتاده است! و اصلن راهی اشتباهی بوده است. و به هیچ صنف محترمی اعم از دانشجویان ، مسئولان ، سال بالایی ها و پایینی ها و هم ورودی ها و... قصد توهین ندارد! پ.ن:همه ی اینها که نویسنده نوشته است صرفن حرف است و یادآوری حرف ها!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط شکیبا
|
۱)نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده....چرا کسی آپ نمی کنه....!!!! چرا دیگه از اون حرکت های نمادین مثبت و کل های هانی و بهزاد واسه پست پر مخاطب و.. خبری نیست؟!!! می دونم همتون حسابی درگیرین...ولی اینجا رو یادتون نره تو رو خدا... ۲)عید همتون مبارک ... عکس سفره عید خودمون رو نداشتم... این عکس رو همین جوری گذاشتم...چون اولین بار که دیدم یاد سفره خودمون افتادم! البته هیچچی سفره خودمون نمی شه...دست درسا و سایر دست اندرکارانش درد نکنه! (اگه عکس سفره خودمون رو دارین این رو عوضش کنین!)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط رکسانا
|
بدین وسیله راه اندازی دوباره وبلاگ نشریه صفر مطلق (نشریه انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران) را به اطلاع همگان می رسانم. این هم لینک وبلاگ: از بقیه دوستان هم می خوام این رو تو وبلاگهاشون لینک کنند تا بقیه هم با خبر شوند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط فرزانه
|
شمابگویید...!!! به نزدیکترین پیش بینی نمرات به قید قرعه جوایز نفیس و ارزنده ای اهدا خواهد شد... گردآوری، تهیه، تنظیم و تدوین: روابط عمومی واحد نظرسنجی وبلاگ
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط ولوله
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط ولوله
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط ولوله
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط ولوله
همیشه عاشقه سیگاره
کاپتان بلک بودم ، میدونی چرا ؟ چون یه پوکم ازش نزدم . میگن خیلی قویه ،
آدمو میگیره پرت میکنه ،اگه گفتی به کجا ؟ به فضا . منکه اینهمه زور زدم
و آسمون رو جر دادم تا یه دونه آدمه عالمه بشریت بیفته پایین ، چرا دوباره
برم فضا ؟ امروز روزه طولانی بود این از صبحش ..... زود بود برای نماز
بیدار شده بودم ، یه سیگار روشن کردم گذاشتم کنجه لبم ، فرمانده هم مثل من
نماز اول بود بعد از قضا (غذا). اومد جلو به لهجه جنوبی گفت: ها سرباز
وسایل خنثی سازیو تمیز کردی؟ دستپاچه خواستم بگم بله... بله قربان که سیگارم از لبم افتاد . -اووو سیگارووو که میکشی چیه ؟ - جانم ؟ - گفتوم او سیگارو که میکشیدی چیه . - هما بیضی.(تو دلم گفتم البته میکشیدم!) - ها خو ، خو یکیم واسه مو روشن کو. - فندک ندارم ! - مونه مسخره میکنی 50 تا پا مرغی!!! 1 2 3 ...27 رو که رفته بودم برگشتم ببینم میشه پیچوند دیدم به به نه فرمانده ای نه پایی نه مرغی ! روی زمین کناره سیگاره نیمه سالمم که مثه آدم آنژین شده تکتک نفس میزد ، یه فندکه ناز باحال بود ، دیدم نه بابا آره ... نه اینطوراهم نیست ؟!!! هر چه از دیدنه شیئ
عجاب میگذشت بیشتر یک دل نه صد دل عاشقش میشدم !!(همینجا جا داره یه تسته
خود شناسی بزارم : اگه حستون میگه مرجعه ضمیر میشدم به فندک برمیگرده که
سالمید وگرنه در فکره ربط دادنش به فرمانده بوده باشید که....) در واقعیت که فرتی عاشق
میشم مثله اینکه در داستان هم فرتی عاشقه فندک شدم. سیگاره گلیمو
ورداشتم گذاشتم اینبار اینگوشه لبم که طرف دیگه گلی نشه ، فندک رو که تق
روشن کردم .... ها چیه نه بمب نبود ولی بدتر از بمب بود شایدم بگم تداعیگره بمب بود !!!! تق تق درش منو یاده یچی مینداخت. آره شغل نجیبه بنده
خنثی کردنه مینه تا حالا 1368 تا مین خنثی کردم ، باید دورشو حسابی گود
کنی، در یه فرصته مناسب که دیواره دفاعی هنوز خوب شکل نگرفته به زنی به
قلبه دشمن ، فقط باید حواست باشه که آفساید نباشه چون اینجاش دیگه با
فوتبال فرق داره و عبارته " بابا مین یابی هم شد فوتبال !" براش جایز نیست
که مکروهه ! بگو چرا ؟ به دو دلیل: 1) بعد از آفساید در فوتبال بازی تا انتها ادامه داره ولی بعد از آفساید در بازیه مین یابی بازی چند ثانیه ادامه داره ! 2) صدای بلند سوته داور در بازی تبدیل شده به صدای نحیفه "20 دسی بلی "ای
که بیش از هر چیزی شبیه صدای در این فندکه لعنتیه فرمانده ما بود ولی این
صدا از سوت داور که چه عرض کنم از صور اسرافیل هم ترسناک تره. حالا فهمیدی چرا میگم تداعی گره بمب بود ؟ با صدای به صف شید به
خودم اومدم و بعدش به صف شدم . کاره تکراریه ما شروع شد . توی میدونه مین
، مثله یه رقاصه باله ی حرفه ای از اینور به اونور میپریدم تا آدمه سایزه
خودمو پیدا کنمبلکه یه رقصه به یاد موندنی داشته باشیم . سکانس بعدی : (فیلم
بردار به دنباله بازیگر (مین یاب یا رقاص ) در حاله دویدن است ، اوست عارض
بلامعارض ، بی شبهه با تصدیق ، مانکنه بی ساکشن و با عضولاته با سن جوان( تسته دوم : اگه در مورده باسن به سن و سال فکر میکنید که هیچ و اگر به عضوه تحتانیه بدنه آدمی دیگر هیچ!)) با صدای هر پرش بمبی میافتاد به تپش! داد میزدم: قلندران رهگذر از اين زمانه داد داد به
جرم عشق و عاشقی دمي ست رفته ام ز ياد قصه پر غصه دل زود گذشت و سر
رسيد بي سر و بي پا دل من بس كه به پاي سر دويد در عطش شعله شدن سوختم
و دم نزدم دودم و خاكستريم شعله بر عالم نزدم.... این از صبحه طولانیم ، حالا برسیم به عصره کسالت بارم . هیچ صدایی نمیاد ، همه رفتن ، کار به دلیله کمبود بودجه مورده عنایت واقع شده! یه ساعت و 47 دقیقست که مثل چوبه خشک واسادم ودارم مینویسم ! به زور دستم رو آوردم و
دوربینه خاک خورده فیلم برداره مادر مرده رو ورداشتم و از پام فیلم میگیرم
. آخه یه مینه کوچیک به پام گیر کرده شایدم پام به یه مینه کوچیک گیر
کرده ! حالا فهمیدی چرا کار تعطیل شده ؟ چون خرج کفن ودفنه من و آوردنه یکی به جام پیشبینی نشده بود ! دیگه نمیخوام بنویسم ... دوربین
مخفی(از پشت با اشعه یو/وی فیلم برداری میشود): یه سیگار گذاشت کنجه لبش ،
دنباله چیزی میگشت شاید فندک برای روشن کردن . تق صدای چیزی اومد ...
صدایی شبیه صدای فندک ... خبر
نگار(صبح روزه بعد) : دوده غلیظی همه جا رو فرا گرفته هویت جنازه هنوز
نا معلومه ،از اشیای اطرافه جنازه میشه به یه دوربینه شکسته و چند نخ
سیگاره کاپتان بلکه سالم اشاره کرد...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط pierre
|
|