|
این جمله ها رو تو کتاب اختراع انزوا اثر پل استر خوندم که به نظر من مرگ پدرش رو خیلی زیبا وصف کرده.جالبه.پرتره ی مردی نامرئی!
یک روز زندگی هست.مردی مثلا (در سلامت کامل و نه حتی پیر)بی هیچ سابقه ای از بیماری.همه چیز همان طور است که بود.همان طور که خواهد بود.هر روزش را می گذراند.سرش به کار خودش است و رویایش منحصر به همان زندگی ست که پیش رو دارد.و بعد ناگهان مرگ از راه میرسد.آدمی آه کوچکی سر می دهد.فرو می رود توی صندلی اش و مرگ ظاهر می شود.یکبارگی آن جایی برای اندیشیدن باقی نمی گذارد و به ذهن فرصتی برای یافتن کلامی تسلی بخش نمی دهد.هیچ چیز برای مان باقی نمی ماند مگر مرگ.مگر حقیقت تحلیل ناپذیر میرایی مان.مرگ پس از یک بیماری طولانی را می توانیم رضا دهیم.حتی مرگ تصادفی را می توانیم به تقدیر نسبت دهیم.اما مرگ آدمی بی هیچ دلیل آشکار (مرگ آدمی صرفا چون آدم است) چنان به مرز نامرئی میان زندگی و مرگ نزدیک مان می کند که دیگر نمی فهمیم در کدام سویش هستیم.زندگی بدل می شود به مرگ و انگار این مرگ تمام مدت مالک این زندگی بوده است.مرگ با اخطار.که معنایش این است: توقف زندگی.توقفی که هر آن ممکن است پیش بیاید...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط
|
امروز یکی از بچه های سال بالایی رو دیدم. گفت : آقا از دانشگاه چه خبر ؟ اونجا نبودی تازگیها؟ گفتم : چطور ؟ دوشنبه یونی بودم ادامه داد : آخه میگن یه خبرهاییه . نمی دونی دقیق کی باید بریم؟ ( اوله مهر کی شروع میشه؟) جواب دادم : نترس خبری نیست ، فک نمیکنم زودتر بریم (البته اوله مهر که همون اوله مهره! گفت : چی میگی بابا شایه شده از ۶ مهر میریم دانشگاه !!! گفتم : چی میگییییی!! قربونه دانشکده فیزیک برم من؛ که همه جا زودتر شروع میکنه اونجا شایع شده دیرتر.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط pierre
|
اگه یادتون باشه توی کامنت ها وعده ی یه پست جنجالی داده بودم اما به علت پاره ای از مسائل پاره، از جنجال پرهیختیم و به نیمه ی باقیمانده ی زیر اکتفا را نمودیم...
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط بهزاد
|
این تکنیک نشات گرفته از زبان جسماني (BODY LANGUAGE) افراد است و عبارت است از يك سري اعمال بخـصـوص بـدن كه انسان ناخودآگاه در شرايط و موقعيتهاي گوناگون از قبيل هيجان، استرس، دروغـگويي، ترس، ابراز علاقه و غيره از خود نشان ميدهد. علوم زبان جسماني در سالهاي اخير پيشرفت زيادي نموده و داراي شاخه هاي متنوع گرديده است. در اين پست چكيده اي از اين علم را بيان ميداريم باشد که رستگار شوید: چشمها بيني دهان جالبه من بعد از خوندنه این تحقیق وسوسه شدم که دوستام رو گول بزنم ! (آدم ضمیره ناخودآگاهش رو هم ول نمیکنه!) من چه قدر سره کلاسه کوه رنگ "چشمام رو بستمو" به" بینی ام چین و چروک" دادم ! چه قدر جلویه اساتید" خنده زورکی زد"م ! چندبار تابلو تابلو توی خیابون به یه نفر ( برای پرهیز از جنجالی شدنه پست از ذکره جنسیته این فرد معذوریم!) زل زدم وناخودآگاه" تماس با لبه ۲ "رو انجام دادم. تا من باشم از این سوتیا ندم! شما چطور؟ یه کم طولانی شد اگه دیدم خوشتون اومده سری های بعدی را اضافه می کنم.
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط pierre
|
سلام!
بالاخره بعد از یه عالمه روز سفر اومدم تهران! تو سفر هام خیلی زیاد فکر کردم.خیلی زیاد تفریح و البته چند تا دوست جدید! خلاصه که جای تک تک اعضای کولنی یه جورایی خالی بود! از مشهد و گیلان و مازندران گرفته تا فیروز کوه و تبریز و همدان! همش و همش جاتون خالی بود! تو همه ی این جاها یاد کولنی رو با خودم بردم! از این به بعد تمام مسیر ها و جاده های این شهر ها رو که ببینم و گوشامو خوب که باز کنم یه صدا میشنوم.یه حسی که بین ۱۳ تامون مشترکه. تو این سفر هم مثل همه ی سفرهایی که تنها میرم خیلی فکر کردم.خیلی دیدم.شنیدم و ... به امسال.به گروه و از همه بیشتر کلنی.هر چیزی می دیدم یاد آور یه خاطره میشد از لا به لای دفتر نامرئی بزرگ خاطراتمون.از وسط روز هایی که کنار هم گذروندیم.از میون تموم خنده هایی که با هم کردیم. همش یاد اون دست هایی می افتادم که تک تکمون واسه یاری همدیگه بی منت دراز کردیم. یاد شکیبا که وقتی میفهمید ناراحتی باهات حرف میزد.خیلی با فهم تر از اونی که بتونی تصورش رو بکنی.شکیبایی که اونقدر همیشه حداقل تو ظاهر شنگوله که تو رو هم در هر صورتی با اصطلاحات با نمکش به خنده میاره. یاد وحید که همیشه ی خدا میگه بیاین شاد باشیم و یاد اون تشدید هایی که واسمون اداشو در می آورد.همون وحیدی که با اون همه سوادش بازم خاکی مونده و مثل بعضیا باد ننداخته تو غبغب.بهزادی که همیشه ی خدا حاضره به حرفای آدما گوش بده و اون قدری که بتونه بهت کمک کنه و از شاد و سرحال کردنت با تموم وجودش لذت ببره.از اینکه که تونسته یه کاری واست بکنه خوشحال میشه مثل وقتی که بربری رو میخونه!!!!! یه حسی از هانی بهم میگفت.از هانی که تو ظاهر یه کودک پاک و سرسریه اما خیلی چیزها رو از خیلی ها بهتر میفهمه.همون هانی که که چیزهای کوچیک هم خنده به لبش میاره.وای.مهدی.کسی که همیشه راست میگه .همیشه.امکان نداره دربارهی حس هاش دروغ بگه.یه آدم با صفا و زلاله این بشر.مهدی مثل رودخونست.یاد درسا کوچولو که خیلی میفهمه .خیلی.اما بازم اون شخصیت کودکیشو نذاشته این دنیای نامرد بدزده.یاد شهریاری که اصلا نمیفهمی کی ناراحته.همه ی ناراحتی هاش رو تنها تنها خوب حل میکنه.یه جوری که بعضی موقع ها به خودت میگی این شهریار چه آدم بی دردیه اما نیست.یاد آذرین که بعضی موقع ها از رک بودنش به خودت میای.آدمی که هیچوقت خودشو درگیر تظاهرو تعارف دنیایی نمیکنه.آدمی که همیشه ی خدا تو رو به چیزهایی که داری امیدوار میکنه.خدای اعتماد به نفسه.یاد رکسانا که همیشه هست و با اون دید بازش داره علل عقب موندگی ایران رو بررسی میکنه و از این کاراش واقعا خیلی چیز یاد میگیره.فرزانه ای که مامان همه ی ماست و ازش خیلی چیزا یاد میگیریم که کجا باید چه رفتاری داشت.یه راهنمای خوب حرکتیه.یاد احسان نامریی که هم کار میکنه هم دانشگاه میاد.هم به چگونگی و هم به چرایی فکر میکنه.آدمی که نوسان های زندگی دوستیشو کم نمیکنه.یاد محمد که آخر ریزبینی و تیزبینی و حافظه ی تصویریه.آدمی که اگه باهات دوست باشه تلاش خودشو میکنه که نگهت داره.آدمی که مطمینه. و یه عالمه یاد و خاطره از تموم ویژگی هاتون که اگه بخوای مفصل بگی باید ۱۲ روز وقت بذاری تا بنویسی. نمیدونم آیا ۱۳ نفر دیگه ای هم تو این کرهی خاکی وجود دارن که مثل ما باشن یا نه! اما اینو میدونم که به همتون در کنار هم افتخار میکنم و هر کدومتون رو وقتی تو کولنی میبینم بیشتر میشه این افتخار! زنده باد کولنی! جاوید باد کاواک! سبز باد کاواکی!
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط
|
بالاخره بعد از افتضاحی که کاروان اعزامی از ایران به بار آورد یعنی کسب یک مدال برنز و رتبه ۷۲ پس از کشور های افغانستان ،اتیوپی ،ارمنستان ،ویتنام ...امروز ایران تونست اولین مدال طلای بازیای این دوره رو بدست بیاره!!! و بالاخره"" هادی ساعی، مدال طلای المپيک پکن را به گردن آویخت"" واقعا به وجود همچین قهرمانایی تو کشورمون افتخار می کنم... مگر اینکه تکواندوکارا آبروی کشورمونو بخرن!!!
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط رکسانا
|
مرد به این میگن... یکی بود دنبال مرد بی ادعا می گشت...
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط بهزاد
|
|