تبليغاتX
کاواک

آیا هیچ وقت در سرزمین شادی بوده ای؟

جایی که همه همیشه خوشحالند

جایی که همه در باره شادترین چیزها شوخی می کنند و آواز می خوانند

جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟

هیچ کس هیچ غمی ندارد و تا بخواهی لبخند و خنده است؟

من در سرزمین شادی بوده ام!

اگر بدانی چقدر کسل کننده است!!!!!

"شل سیلور استاین"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط هانی |

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط رکسانا |

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد   به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند   زهی سجاده و تقوی که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب   چه افتاد این سر مارا که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است   کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود   غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی   که شادی جهان گیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت  کوش و از دنی دون بگذر  که یک جو منت دونان دوصد من زر نمی ارزد

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط هانی |

   ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
   بیدادگری شیوه ی دیرینه ی توست
   ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
   بس گوهر قیمتی که در سینه توست
       این هم رفت... همه می رن بعضیا با خاطره ی خوش، بعضی ها یهویی، بعضی ها به زور ، بعضی ها با گریه، بعضی ها با خنده، بعضی ها با یه جمله و بعضی ها با یه نگاه که تا ته عمرت یادت می مونه.
یه نگاه سنگین و عمیق بهم کرد و با تمام وجود با لبهای بستش گفت که : خودت می دونی با تمام وجود سعی کردم که پهلوت بمونم اما واقعا نمی تونم . همین که تا الان دوستم داشتی و همه ی خوبی ها و بدی هامو تحمل کردی خیلی با ارزشه. قشنگ می فهمیدم چی می گه . خیلی جاها شده بود که به زور تحملش می کردم اما چون دوست بودیم اونقدر صبر می کردیم تا یکیمون بفهمه که اشتباه کرده و همیشه می فهمیدیم!
هیچ وقت تنها نمی ذاشتیم همو. اگر یه دوست پیدا می کردیم که از هر لحاظ از اون یکی سر تر بود عمرا دوست خودمونو ول نمی کردیم. همیشه یه جور می خواستیم به اثبات برسونیم همدیگرو. این آخرا که واقعا مال هم بودیم و هر کی مارو از هم جدا می کرد به غلط کردن می افتاد. همین آخرا تازه عمق دوست داشتنمونو می شد حس کرد.
یواش یواش داشتیم به لحظات مرور خاطرات قبل از جدایی می رسیدیم.
روز اول آشنایی با یه لباس مشکی جذاب
اولین روزی که رفتیم قله توچال
اون روزی که ارتفاع زده شدم و به مامانم گفت!
چه شبهایی که تا صبح تو چشمای هم نگاه می کردیم و سکوت
چه آوازای قشنگی برام می خوند
برای هر کسی که دوسش داشتم یه آواز ویژه در می آورد و به من می گفت تو حق داری اونارو بیشتر دوست داشته باشی و من میخام اینو یادت بندازم
یه بار که اومد تو حموم چه قدر اعصابم ریخت به هم !
یه بار که زیر تخت قایم شده بود داشتم دغ می کردم
اون روز که مریض شد بردمش دکتر خانومه گفت کتکش زدی گفتم نه!
یادته مرنجاب ؟ با چه حسرتی دستای همو ول کردیم که نکنه خدای نکرده با هم بمیریم!
یادته اون روز که ...
خیلی دوستش داشتم اما دیشب بعد از اینکه کلی تو بغلم باهام حرف زد و خواستم نگاهش کنم و جواب بدم یهو چشماشو بست و یه ویبره زد و دیگه بیدار نشد.
خداحافظ دوستی که کلی دوست بهم دادی (W810 i) ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط بهزاد |

من و مزرعه یه عمره چشم به راه یه بهاریم

زیر شلاق زمستون ضربه ها رو میشماریم

توی این شب غیر گریه کار دیگه ای نداریم

 هرکی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم

تن این مزرعه ی خشک تشنه ی بذر دوبارست

 شب پر از حضور تلخ جای خالیه ستاره ست

مزرعه دزدیدنی نیست

 فردا میلاد بهاره

 دیگه این مزرعه هرگز ترسی از خزون نداره

نفس بکش...

نفس بکش...

 اینجا نفس غنیمته

 توی سکوت مزرعه صدای تو یه نعمته

 نفس بکش...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط هانی |

۱) زمان خیلی چیزا رو عوض می کنه...

خیلی چیزا با گذشت زمان بهتر میشن و خیلی چیزا هم ...

دلم نمی خواست اون کلمه رو بنویسم ...خودتون می تونین حدس بزنین.!

                                                              ***

۲) وقتی که بیشتر فکر می کنم میبینم که مفاهیم خوب بودن و بد بودن  نسبی هستن...این خوبی و بدی رو ما تعیین می کنیم...شاید یه تغییر کوچک توی دیدگاه ها و نگرشامون همه چیز رو حل کنه....شاید یه لحظه عاقلانه فکر کردن از تباه شدن هزاران لحظه از  لحظات زندگیمون جلوگیری کنه!

۳)چقدر حیفه که نمی تونیم ارزش ها رو توی ذهنمون درست طبقه بندی کنیم!

۴) باز هم این زمانه که نتیجه ی عملکردهای غلطمون رو به ما باز میگردونه!...و وقتی میفهمیم که....شاید.....خیلی دیر شده.....شاید ...خیلی از ارزشامون تباه شده.....

۵) ولی این رو فراموش نکنیم که هر وقت اراده کنیم ...میتونیم خیلی چیزا رو عوض کنیم! 

شاید اراده ی ما هم به اندازه زمان تاثیر گذار باشه....شایدم خیلی بیشتر.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط رکسانا |