تبليغاتX
کاواک

 داشتم بلاگ احسان (magus.blagfa.com)رو میخوندم که یه نظره طولانی راجب پست دومش گذاشتم.

گفتم اینجا  یه تیکه ایش رو بذارم ! باشد رستگار شویم.

وقتی که یه خر ساعت 12 شب پارس می کنه و یه آدم خر هم فک میکنه که این خر گرسنشه و میره که بهش شیر بده . تا اینجا موردی نداشت ولی وقتی در یخچال رو باز میکنه می بینه که مادرش با خریت تمام همه شیرهارو که تا ساعت 12 امشب هنگامی که پاندول ساعت دیجیتالیه خونه برای 124 بار (ار) بزنه مگه یکی پیدا بشه که کوزه سفالیسو بر در بزنه وقت داشته رو داده خر همسایه بخوره .تازه هیچی . وقتی در یخچال رو می بنده یهو یه صدایی توی گوشش اوج میگیره ، هرچی صدا قوی تر میشه توان ایستادنش کمتر میشه به جایی میرسه که نمیتونه سر پا واسه از پله ها 4 دست و پا بالا میره همش توی این فکره که اون خر بیچاره چرا باید این طور بشه با سرش در اتاق رو باز میکنه .به آینه تمام قدی اتاقش نگاه میکنه رنگه پوستش تغییر کرده اصوات عجیبی به گوش میرسه . همش تو ذهنش داد میکشه : برادرم گرسنس ! با غریزه تمام از پنجره به بیرون می پره . شیشه خورد میشه و به چند تن از عوامل پشته صحنه آسیب میرسه . فیلم بردار آروم و بدونه اینکه جلب توجه کنه به پنجره نزدیک میشه ، صدای دلخراشی مکررا تکرار میشه ....

آفرین حدسه خوبی بود صدای خورد شدنه شیشه های شکسته زیر پای فیلمبردار بود!
برداشته بعدی :(اتاق تاریک ، چراغ نیمه شکسته اتاق پرت پرت میکند، دوربین از پنجره به بیرون نگاه میکند ) گله ای خر از دور ترین چهار راه خیابان شاندر من جنوبی به طرف دو جامانده از گله می آیند .
برگرفته از هزاران داستان و نمایشنامه که جدیدترینشون کرگدن هستش.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط pierre |

دانشجویان گرامی

    با سلام

       به اطلاع می رساند امتحان پایان ترم درس فارسی عمومی روز شنبه مورخ 12/11/87 از ساعت 5/8 الی 5/10 در محل پردیس علوم دانشگاه تهران برگزار خواهد شد.

                                                                                            با تشکر

برگرفته از سایت آموزشهای مجازی دانشگاه

گفتم بذارم همه اینجا روزی یه بارو سر میزنن

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط هانی |

زمستــــــــــــــون
تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه

 

چه تلخه
چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون

 

مثل من که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون

 

زمستــــــــــــــون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه

 

تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون

 

تو عاشق ، نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته
چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

 

زمستــــــــــــــون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه

 

...

 

چه سخته
چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

 

ترانه سرا: مهدی اخوان ثالث

خواننده:افشین مقدم

برای شنیدن این ترانه اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط پسرخوب |

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

 

 کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.

(پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط هانی |

اولا: به جان تو اگه دروغ بگم!!! پریشبا داشتم پستایی که روی پستای هانی داده بودم رو می خوندم دیدم جای ایزوپ کلی تو نظرا خالیه... وقتی دیدم بعد چند وقت بالاخره در پای پست هانی نظرش به چشم خورد حیفم اومد تو قسمت نظرات بهش حال بدیم برای همین این پست را از طرف خودم و همه ی اعضای کلنی در کردم به افتخاره

ایزوپ


ثانیا: لطفش به این بود که Its a vajebolpost after honny's

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط بهزاد |

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

 سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط هانی |

عرض شود بعد از پاره ای از مسایل و شیوع دپسردگی و کم توجهی به ورزشو اینا در جمع دوستان ، تو کامپیوترم چشمم به یه کلیپ خورد که یکی از دوستای عزیزم برام میل زده بود . کلیپ: 

FREE HUGS

یادمه یه بار خیلی داغون بودم تو کوه نشستم با یکی که کلن زیاد با هم حرف نزده بودیم تا اون موقع ، کلی دردودل کردم کلی خالی شدم و کلی ازش ممنون شدم نمیدونم اسمشو بگم یا نه اما خودش می دونه... بهمن و اینا هم چاشنیه کار بود البته!!!

داستانی که در ادامه میاد مربوط به بلاد کفره اما یه طرح دارم برای مملکت خودمون حداقل برای دوستای نزدیکمون به نام :

FREE TALK

داستان بلاد کفری

آقای «جوآن من» بعد از مدت‌ها زندگی در لندن، به زادگاهش در سیدنی برگشته بود. پس از آن‌که چمدان و بارهایش را از قسمت تحویل بار فرودگاه تحویل گرفت، وارد محوطه ترمینال پروازهای ورودی شد. فرودگاه شلوغ بود و افراد زیادی به استقبال مسافرانی آمده بودند که از راه دور می‌رسیدند. بازار روبوسی و در آغوش گرفتن داغ بود و جوآن در یک لحظه احساس کرد که دلش بغل می‌خواهد آن هم به مقدار زیاد. اما کسی برای خوشامدش نیامده بود. او یک جهانگرد در سرزمین خودش بود.او برای آن‌که به این هوس پاسخ مناسبی گفته باشد، کمی فکر کرد و ایده‌ای به ذهنش رسید. ایده‌ای که باعث شد تا حرکتی جهانی شکل بگیرد که در 80 کشور فراگیر شد.

جوآن در این‌باره می‌گوید: «وقتی که شما احساس تنهایی و غمگین بودن می‌کنید، صحبت با مردم کمکتان می‌کند. آنگاه خنده‌هایتان را با کسی شریک می‌شوید. کسی به شما لبخند می‌زند و فردی بازوهایش را دورتان حلقه می‌کند و به شما می‌گوید که همه چیز مرتب است. اما آنهایی که هیچ‌کس را برای چنین لحظاتی ندارند، چه باید بکنند؟ کسانی که اقوامشان در دوردست زندگی می‌کنند چطور؟ و دوستانی که درکتان نمی‌کنند چی؟ این همان وضعیت روزهای گذشته من است».

این است که جوآن به خانه می‌رود، با ماژیک دو سوی یک مقوا می‌نویسد Free Hugs (آغوش رایگان)، شلوغ‌ترین چهارراه شهر را انتخاب می‌کند و آن‌را بالای سر می‌برد. در 15 دقیقه نخست مردم نگاهی به او می‌اندازند و با بی‌اعتنایی از کنارش رد می‌شوند.

اولین کسی که می‌ایستد، زنی است که می‌گوید صبح همان روز سگش مرده است و این‌که چطور تنها دخترش هم چند سال پیش در تصادف رانندگی کشته شده. او می‌گوید که در دنیا چقدر احساس تنهایی می‌کند و چند لحظه بعد جوآن روی زانویش می‌نشیند و او را بغل می‌کند. بعد از آن هر دو لبخند می‌زنند.

از حرکت تا جنبش

«جنبش آغوش رایگان» که از چهارشنبه سی‌ام ژوئن سال 2004 آغاز شده، بر اساس یک فکر ساده شکل گرفته و هر چهارشنبه تکرار می‌شود. هر کسی می‌تواند برای غریبه‌ها یک بغل مجانی باز کند و با مهربانی دیگران را در آغوش بگیرد و آغازگر روزی خوش برایش باشد.

«جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد. این‌که افراد بتوانند امید هم به زندگی را کمی بیشتر کنند. این‌که در این دنیا غریبه‌ها زیاد هم بد نیستند. همچنین با این‌کار مردم به هم نزدیک‌تر می‌شوند و لحظات شادشان را با هم قسمت می‌کنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد.

این جنبش به سرعت همه‌گیر می‌شود. يک گروه موسیقی استرالیایی یه نام «سگ‌های بیمار» (Sick Puppies) نماهنگی درباره این جنبش می‌سازند و این ویدئو روی سایت یوتیوب قرار می‌گیرد که تا کنون بیش از 25 میلیون بازدیدکننده داشته است.

پس از مدتی پلیس استرالیا جلوی این کار را می‌گیرد تا جوآن مین باید 25 میلیون دلار برای فعالیتش بپردازد اما اعضای این جنبش در اعتراض به پلیس 10 هزار امضاء جمع می‌کنند و کارشان ادامه می‌یابد.

........................................................................................................................................

باز عرض شود اینجا از این خبرا نیست الکی ذوق نکنید!

این داستان FREE TALK  هم مشکلاتی از قبیل خاله زنک بازی داره که کلن بیخیال بشیم بهتره !

اصلن شما فکر کن من این پستو نذاشتم... مشقامو خوب نوشتم... بابام بهم عیدی داد... یه ؟؟؟ ( پولش کجا بود تو این بحران مالیه جهانی برام توپ بخره؟ ) یه هاگ گنده داد...



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط بهزاد |

 

در روزگاران گذشته گنجشکی زندگی می کرد که با دیگر همنوعان خود ناهماهنگ بود.او یک باره تصمیم گرفت که برخلاف عادت همیشگی گنجشک ها که به جنوب مهاجرت می کنند،همراه آنان نرود.خیلی زود پس از مهاجرت گنجشک ها هوا سرد و سردتر شدتا جایی که او مجبور شد علیرغم میل خود تنها به طرف جنوب پرواز کند.پس از گذشت مدت کمی از پرواز،هوا به قدری سرد شد که بالهای او یخ زد و به داخل مزرعه ای سقوط کرد.با حالت یخ زده و نزدیک به مرگ گاوی به او نزدیک شد و گنجشک تصور کرد که دیگر مرگ او فرارسیده و زیر پای گاو از بین خواهد رفت.گاو بر روی گنجشک مدفوع خود را ریخت و رد شد و همین کار موجب گرم شدن گنجشک و در نتیجه نجات یافتن او از مرگ شد!!!!

او گرم و خوشحال بودوحال او خوب شدو بلافاصله شروع به آواز خواندن کرد.در همان نزدیکی گربه ای بود که با شنیدن صدای گنجشک شروع به تعقیب صدا کرد. بالاخره به نزدیکی صدا رسید.مدفوع را کنار زد و در یک چشم به هم زدن گنجشک را میل کرد!!!!!

نتیجه اخلاقی که می توان از این حکایت گرفت:

هرکس که روی شما مدفوع می ریزد حتمن دشمن شما نیست!!

هرکس که مدفوع را از روی شما کنار می زند حتمن دوست شما نیست!!

اگر شما جایتان خوب است و خوشحال و راضی هستید،حتا در زیر توده ای از مدفوع(!)،دهان خود را بسته نگه دارید و ساکت باشید!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط هانی |

روزنامه کارگزاران به دنبال انتشار خبری در سه شنبه 10 دی ماه 1387 پیرامون موضع دفتر تحکیم وحدت در مقابل حملات به غزه و عملکرد گروه های تروریستی و کشته شدن مردم بی گناه و غیر نظامی توقیف شد!!!

خبر منتشر شده در روزنامه ی توقیف شده به قرار زیر بوده است:

موضع دفتر تحكیم (علامه) در قبال حوادث غزه
دفتر تحکیم وحدت (طیف علامه) دیروز در محکومیت «فجایع خونبار غزه» اطلاعیه‌ای صادر كرد. در بخشی از این اطلاعیه آمده است: واگذاری «درک منطق صلح» به خود مردم منطقه انتظاری است که از برخی حاکمان فرصت‌طلب منطقه می‌رود و برآورده نمی‌شود! حاکمانی که لااقل بخشی از هویت و بقای خود را در تدوام جنگ در منطقه تعریف کرده‌اند و برای این مسئله از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزند. جنایات امروز اسرائیل در غزه به شدت محکوم است. اما به همان اندازه پناه گرفتن گروه‌های تروریستی در کودکستان‌ها و بیمارستان‌ها جهت حمله به طرف مقابل که موجبات بمباران و مرگ بیشتر کودکان و غیرنظامیان را فراهم آورده نیز محکوم و حرکتی ضدبشری است. این تشكل دانشجویی همچنین از عملكرد ضعیف نهادهای بین‌المللی انتقاد كرده است.


       ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط شکیبا |

اصل مطلب : می خواهیم یه قراری بذاریم از این به بعد صبح ها دسته جمعی بدویم

ادامه ی مطلب:

1.امروز تو رادیو شنیدم که دانشجویان دانشگاه استنفورد با تحقیق روی افراد با میانگین سنی 58 سال به این نتیجه رسیدند که اونایی که تو زندگیشون به مدت 10 سال 4 ساعت در هفته می دویدند 16 سال دیر تر از همسن و سالای خودشون دچار علایم پیری شدند!

2. با توجه به استقبال شدید دانشجویان عزیز دانشکده از فعالیت های ورزشی (به ویژه کوه ) به نظرم رسید در یک حرکت نمادین بتوانیم به ترویج ورزش در جمعمون کمک کنیم.

3. 10 میلیون سیگاری در کشور داریم!

4 . 80 درصد شهروندان تهرانی دچار انواع اختلالات روحی از خفیف تا حاد هستند.

5. به وضوح دیدم که چه طور یک ست والیبال روی اوضاع روحی یکی از بچه های دانشکده چقدر تاثیر مثبت داشت.

6. داریم روز به روز ریقو تر می شیم.

7 . نه تنها به روح خود کمتر توجه می کنیم در راستای سرویس کردن جسممان هم گام بر داشته ایم.

8. ورزش های همگانی موجب شادسازی روح جمعی و ایجاد همدلی می شود.

9. هر چی بگم کم گفتم شما هم بگید و اگر پایه اید اعلام کنید و تو وبلاگای خودتون ( اگر خواننده دارید ) حتما این طرح رو ذکر کنید.

اما سخن آخر :

امروز تو رادیو شنیدم به علت بحران آلودگی هوا  وزارت آموزش و پرورش استفاده از ماسک رو برای دانش آموزان اجباری کرده و مدیران مدارس موظفند از فعالیت های دانش آموزان در فضای باز جلوگیری کنند.

چه کنیم؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط بهزاد |

مجید مجیدی یک حسنی که دارد، این است که هر از گاهی در جمعی نامربوط و نشستی بی ربط، بی دلیل و بی منظور به کسی حمله می کند. تا اینجای کار مسئله ای نیست، بدی اش این است که وسط این حملات گاهی آدم اعترافاتی می کند که جمع کردنش سخت است. مثلاً وی در آخرین نشستی که برگزار کرد،اعلام کرد من قبل از دولت خاتمی سه سال میوه فروش بودم. وی ادامه داد با وجود ارادتی که به آقای خاتمی دارم، ولی هشت سال دوران اصلاحات چیزی جز ابتذال برای سینمای ایران نداشت!!!! با توجه به اینکه مجید مجیدی با ساخت سه فیلم و نمایش چهار فیلم در دوران اصلاحات یکی از پر کارترین فیلم سازان این دوران بوده است، آدم می گوید آخر مرد حسابی یا نمی گفتی که قبلاً میوه فروش بودی یا این قدر در این دوران فیلم نمی ساختی، یا به روی خودت نمی آوردی که سینمایی که در آن یک میوه فروش پر کارترین فیلم ساز آن باشد، سینمای مبتذلی است... "به نقل از هفته نامه ی چلچراغ"

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط شکیبا |